تبليغاتX
به نام تک نوازنده کلیسای عشق

به نام تک نوازنده کلیسای عشق

به امیدآن روزکه مولایمان حضرت مهدی (عج) ظهورکند

واقیعت زندگی من

بسم الله الرحمن الرحیم

بیاین اول کاربرای ظهوروسلامتی مولایمان مهدی(عج) دعاکنیم وازخدابخواهیم که هرچه زودترایشون روظاهرکنندچون واقعا دنیای ما داره زشت وپرازانسان های کثیف می شه که همه جامعه رودارن آلوده می کنند

به نام تنهاخالق زیبایی که عشق رابه آن زیبایی آفرید می خوام کمی ازخودم بگم ازچیزهایی که نسبت به آنهاعشق می ورزیدم البته فکرنکنیدمی خوام ازخودم تعریف کنم فقط واقیعت رومیگم اول ازخاطرات کودکانه که برای هرکسی شیرین ترازتمام خاطرات جوانی یا بزرگ سالی است اسم  من حسن قادری هستش من ازبچه گی پسری کنجکاو ودوست داشتنی بودم  البته فکرنکنیدکه پسرشری بودم نه اتفاقا پسری کاملاساکت وآرام بودم وهستم  راستش من ازوقتی پابه دبستان گذاشتم  هرروزبه درس علاقه  مندمی شدم  ودوست داشتم هرچه بیشتربدانم به خاطرهمین درس هام روبه صورت کامل می خوندم وتکا لیفم روانجام می دادم من دردبستان یعنی ازسال اول تا سال پنجم همیشه یاشاگرداول یادوم بودم تااینکه بالاخره دبستان به پایان رسیدومن قراربودواردراهنمایی بشم ولی خوب خودمونیم ها دبستان هم واقعا خوب بودبعدازاینکه واردراهنمایی شدم سعی کردم فکرخودرابازترهمجنین دیدوطرزتفکرم روعوض کنم بعدازورودم به راهنمایی رقیب هایی توی مدرسه راهنمایی پیداکردم که خوشحال بودم حداقل اگه حرف ازرقیب ورقباباشه اینجابهتره پس سال اول راهنمایی روباموفقیعت پشت سرگذاشتم وبعدازاون واردسال دوم شدم توی سال دوم راهنمایی به من ازطرف مدیرمدرسه پیشنهادشدکه دردوره هایی مثل دوره احکام وقرائت قرآن واذان ونهج البلاغه شرکت کنم ومن هم گوش کردم وقبول کردم که دراین دوره هاشرکت کنم خب توی اون دوره ها هم شکرخداقبول شدم ومقام اول یادوم رابه خودم اختصاص می دادم من هرگزبه مقام کمترازاول یا دوم توی درس ها یااون دوره هایی که گفتم دست نیافتم وبه همین دلیل شاکرخدابودم البته این روبگم که دردوران راهنمایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 15:42  توسط حسن  | 

ادامه واقیعت زندگی من

پشت نیمکت نشستم سرکوفت های مدیرمدرسه شروع شدالبته یکی ازدلیل های دیگرم برای رفتن به شهراین بود که چون دردبیرستان مابه جزرشته انسانی رشته ای دیگرنبودوبه خاطمن ودوازده نفردیگه رشته تجربی رابه دبیرستان آوردند ومن توی سال دوم تجربی قبول شدم وبعدازاون واردسال سوم دبیرستان شدم که اونجبا معلمی برخوردکردم که ازنظرمن یک معلم حقیقی بود معلمی که برای شاگردانش زحمت بسیارمی کشید من دررشته تجربی که نمره ضعیفی دراین رشته داشتم خوب رشدکردم اماچیزی که یادم رفت اینکه من می خواستم برم شهرودررشته کامپیوترcom puter  ادامه تحصیل بدم ویکی دیگرازچیزهای که خیلی بهش علاقه داشتم کامپیوتربودومن توی دبیرستان درنمازجماعت شرکت می کردم ویادخدابودم نه اینکه کاری براش بکنم نه چون خدابزرگتراینی هست که من به فکرش باشم من به یادش بودم چون می دونستم که اگرجایی یاتوی کاری به مشکل برخوردکنم فقط می تونم باخدادرمیون بذارم ورابطه ام ازنظرمن باخداهرچندکه خوب بودولی بازفکرمی کنم بهتروبهترمی شدچون قطعا خداازهیچ بنده ای غافل نیست ومن هم خداروخیلی خیلی دوست داشتم ودارم حتی الان هم می گم که اگرکمک خداوراهنمای هایش بااون نشونه هایی که ظاهرمی کردنبودالآن هم به اینجا نمی رسیدم خب بهتره برگردم به بحث دبیرستان بله توی سال سوم من بازپیشرفت کردم تا این که زمان امتحانات میان ترم یابهتربگم امتحانات دی فرارسید من توی امتحانات میان ترم هم همه درس هاروقبول شدم به جزدرس عربی که موضوع قبول نشدنم اینه که قبل ازامتحانات معلم چون من زرنگ بودم کتاب من رودوهفته قبل ازامتحان گرفت وگفت می خوام سوال طرح کنم وبعدکتابت روبرات می آرم ومن هم قبول کردم وکتاب رودادم ولی خب نزدیک های امتحان بودکه به معلم گفتم آقا می شه کتاب مارو بیارید دوسه روزدیگه امتحانه ها! ومعلم هم درجواب گفت که کتابتو دست من نیست من گفتم چرا آقا دوهفته  قبل شروع امتحانات بهتون دادم که ببریدسوال طرح کنید ولی خب مگه هرچی بهش گفتم به خرجش رفت نه اصلا به حرف هام گوش نمی دادتااینکه امتحانات تموم شد وبهش گفتم آقاکتاب مارو بیارید وایشون گفتند که بایدداخل خونش روبگرده واین کاررو کردومن هم شماره اش روگرفتم که یادآوری کنم که فراموش نکنه ومن مرتب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 11:45  توسط حسن  | 

ادامه واقیعت زندگی من


بهش زنگ می زدم که یادآوری کنم ولی خب وقتی ایشون باکلاس داشتند اومدندوگفتندکه چه خبرته اینقدر زنگ زدی که کلافه شدم حالاجالب اینجا که من درطی یک هفته چهارمرتبه بهشون زنگ زدم وایشون کتاب ماروبالاخره اوردندتا اینکه زمان دریافت کارنامه هاشدومن دیدم که همه درس هارو قبول شدم به جز درس عربی که هفت گرفته بودم جالب اینجاست که به هرکدوم ازدوست هام می گفتم حاضرنبودند که کتابشون روبرای یک شب به من بدهندولی خب اون ها هم حق داشتند من وقتی دیدم اینجوری به دبیردرس اعتراض کردم ولی دیدم هیچ واکنشی درقبال حرف های من نداره به همین خاطرسراغ مدیردبیرستان رفتم واعتراضم روبیان کدم وکل ماجراراتعریف کردم واوهم قول داد که بادبیرعربی صحبت کنه تا نمره ی من رودرست کنه ولی خب هیچ اتفاقی رخ ندادمن هم دیدم که اینجوری رفتم وماجرارابرای پدرم شرح دادم وقرارشدپدرم برای اولین باربه دبیرستان بیاد ازاینکه میگم اولین باربه خاطراینه که من هیچ مشکلی نداشتم که ازمن بخواهند که با اولیاء به دبیرستان برم به خاطرهمین میگم اولین باره که پدرم به دبیرستان میاد وفردای آن روزرسیدکه باپدرم برم پیش مدیردبیرستان ورفتیم ووقتی پدرم ماجراراکه برای باردوم بودشرح می دادچون که یک بارخودم ماجرا روگفته بودم ومدیردرجواب پدرم گفت که حسن آقاچیزی به من نگفته وگرنه خودم مشکل روحل می کردم ولازم نبود که شمااین همه راه راتشریف بیارید وخودتون روخسته کنیدوبازمن اعتراض کردم که ماجرارابرای شما شرح دادم ولی ایشون قبول نکردندوبهم گفتندکه برم سرکلاس و دبیرعربی راصداکنم که بیاددفترومن رفت ودبیروصداکردم ودوباره خودم بادبیربرگشتم دفتروبعدازکلی صحبت کردندقرارشد که چون سال سوم سال نهایی بوددبیرعربی برای جبران اشتباهش نمره ی پایان ترم سرکلاسی رابالا بدهدهرچند که خودم توی درس عربی ازنیمه دوم به بعد بهترشدم ولی خب موقعی امتحانات پایان ترم همون نمره ی واقعی من رودادویک صدم بالاترازنمره ی من نداد ومن یک هفته مونده بودبه امتحانات پایان ترم دچاریک مشکل خانوادگی شدم که فکرم روبه خودش مشغول کرده بود واصلا حواسم به درس هام نبود وبه خاطرهمین توی تمام درس هابه جزدینی افتادم وبعدازاون توی شهریوروحتی دی ماه تلاش کردم تا درس های افتاده روپاس کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:6  توسط حسن  | 

ادامه واقیعت زندگی من

ولی نشدومن ترک تحصیل کردم وازتمام دبیرومدیروهمه بیزاربودم جزیک نفرواون هم دبیرزبان فارسی که گفتم دبیرواقعا زحمت کشی هستند من درسال سوم هم درس هام خوب بودوباایندبیرخوش اخلاق ومومن وباخداوبامعرفت خیلی خوب بودم وتمام حرف هایی که یک شاگردبه معلمش می زنه می گفتم یکی اینکه به ایشون گفتم که به کامپیوترخیلی علاقه دارم وایشون شمارش رودادکه تاهروقت خواستم کامپیوتربگیرم ازایشون کمک بخوام وحتی درسال سوم من پول به ایشون دادم که برام ازشهریک جلدکلام الله مجیدبیاورندولی ایشون کتابی که همه ی دانشجویان واستادان به ایشون وهمسرشون هدیه کرده بودند برای من آوردنداین کتاب همون کلام الله مجیدبودواین هدیه به خاطرازدواج ایشون باهمسرگرامی خوددردانشگاه بودکه دانشجویان واستادان تقدیم کرده بودندوایشون این هدیه باارزش روتقدیم به بنده ی حقیرکردندوحتی پول بنده روپس دادندومن هرکارکردم قبول نکردند که پولش روبردارندوگفتنداین هدیه ای ازطرف من به بهترین شاگردم هستش ومن داشتم ازذوق بال پروازبه سوی آسمان درمی آوردم نام این دبیرمحترم آقای سالاری است واین هم ازخاطره دبیرستان خب شایدبپرسیدکه تاآخردیگر پابه مدرسه گذاشتم یانه بایدبگم بله حق باشماست ولی خب توی این همه رفتن وآمدن به شهر یکبارکه داشتم ازشهر برمی گشتم چشمانم به یک تبلیغ آموزشگاه کامپیوترافتاد که نوشته بوددیپلم بگیریدووارددانشگاه شوید ومن بادیدن همچین جمله ای بدون اینکه بخوام باکسی مشورت کنم بی اختیاررفتم داخل واولین کسی بودم که برای ثبت نام به اونجامراجعه کرده بودچون تازه افتتاح شده بود ومن ثبت نام کردم وحالا هم دارم میرم تا دیپلم روبگیرم صاحب این آموزشگاه که اسمشون آقای داودی هشتش کاملا آدم محترم وبامعرفتی هستندومن خودم رواول مدیون خداوبعدمدیون ایشون می دونم وایشون هم خودشون دبیرهستندوواقعازحمت کش بین تمام دبیرهایی که باآنهابرخوردکرده بودم یکی آقای سالاری وهمین آقای داودی هستش که هم مهربون وهم زحمت کش بودندالبته درموردشاگردان نه درکارهای شخصی قضیه این زحمتی که من میگم با زحمتی که برای خودشون می کشندجداست ومن خودم رومدیون این دودبیرمحترم می دونم خب تااینجا حرف هام تموم شدواگه شدبرای وقت های آینده که اگرموفق شدم ازهمه ی کسانی که این

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 15:17  توسط حسن  | 

عاشقانه

قد ۱۰۰ تا قابلمه با هرچی لب تو عالمه می بوسمت قبل همه. به شرطی که بهم بگی دوست دارم يه عالمه. حالا دوسم داری يه عالمه؟


برو زير بارون دست تو باز کن .به تعداد قطرههاي باروني که گرفتي دوستم داري و به تعداد قطرههايي که نگرفتي دوست دارم


انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:14  توسط حسن  | 

چوب خدا صدا ندارد

   در مورد آن افرادی است که تیر عشق خورده اند و یا تیر عشق می زنند و از همه مطالب بهتر ماجرای یکی از همکلاس هایم است که تو این ماجرا ها وارد شده بود :درست یادمه اخرای سال 13۸5 بود و یک روز نسبتا گرم تر از روز های قبل تا عید هنوز دوماه باقی مونده بود مثل همیشه با بچه ها به مدرسه می رفتیم مدرسه ما نزدیک یه خابگاه دخترانه است در هنگامی که داشتیم از خیابان به طرف دبیرستان می رفتیم و در یک ان باد شروع به وزیدن کرد  البته خیلی شدید هم نبود ولی گرد و خاک به پا کرد ولی من اصلا حواسم نبود که چه اتفاقی افتاده که دارن همه می خندند نجمه دوست من هم داشت می خندید وقتی نگاهش را دنبال کردم دیدم متوجه دو پسر است که جلو مغازه شان ایستادند وصحنه ای رو دیدم که خودم از خنده داشتم می ترکیدم اخه می دونید باد درست از روی بالکن خوابگاه دخترانه یک شرت دست اول رواز روی بند لباسهاشون بلند کرده بود و انداخته بود درست پشت کله یکی از پسرها اما حالا خدایش این شرت محترم دخترانه جای بهتر از سر این پسره پیدا نکرده بود مثل یک تاج پادشاهی روی سرش افتاده بود البته تاجی قرمز با گلهایی سفید... بیچاره پسره بین کلی پسر دختر الک شد و زود به داخل مغازه رفت چند روزی هم گذشت و نجمه خانوم ما هم ادعا مخ زدنش می شد و خبر داشتم که تا حالا کلی پسر رو سر کار گذاشته ، نجمه قرار بود که به قول خودش مخ این مغازه داره بد بخت رو هم بزنه چند روزی که از جلو مغازه این پسره رد می شدیم نجمه خیلی تابلو بازی در می آورد و پسر بی چاره هم فقط یه لبخند بی مفهوم تحویلش می داد یه بار هم آخرای بهمن بود که نجمه رفت جلو در مغازه و به پسره گفت می شه یه لحظه بیایید توی کوچه پشتی آخه بقل مغازه یه کوچه بند بست بود چند باری نجمه داخل کوچه رفت و باز می آمد جلو مغازه به پسره علامت دادن و لی پسره انگار اهل این برنامه ها نبود دیگه داشتیم می رفتیم که یهو رفیق این مغازه داره اومد پیش ما و نجمه را کشید به حرف منم زود قیچی کردم و رفتم خونه نفهمیدم بین نجمه و اون پسره که اسمش محمد بود چه گذشت که اینها ریختند رو هم نجمه می گفت این آخرین انتخابمه و می خواهم برا خودم نگهش دارم و از این جور حرفا و بعد مدرسه از من جدا می شد و می رفت پلو محمد تو مغازه دوست محمد یعنی سعید اونا اون تو چکار می کردند خدا می داند نجمه می گفت که مغازه سعید یه اتاق پشتی داره که من و محمد اونجا باهم صحبت می کنیم و من هم با خودم می گفتم عجب عشق زیبایی و داشتم وسوسه می شدم که با پسر ها رابطه عاشقانه برقرار کنم که آخرای سال دوستی نجمه و محمد گندش بالا اومد بی چاره نجمه بلایی سرش اومد که آدم دلش واقعا به حالش می سوزه و این مصیبت برای یک دختر یعنی پایان زندگی البته نجمه را بعد از این ماجرا دیگه ندیدمش چون دیگه مدرسه نیامد . ولی به نظر من بلایی که سر نجمه اومد شاید از آه همان پسرهایی بود که با صداقت جلو می آمدند و خیلی رومانتیک قلب ظریفشان را دست نجمه خانوم می دادند و نجمه  بعد از کلی تیغ زدن آنها قلب آنها را مثل یک ویفر خورد می کرد .پس شما که اهل دل شکستنید از خدا بترسید که چوب خدا صدا ندارد و شما که عاشقید و دل شما شکسته شده پشت صحنه روزگار کسی هست که تقاس شما رابگیرد . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:17  توسط حسن  |